تبليغاتX
یا تو یا هیچ کسه دیگه

 

با تو این تن شکسته

داره کم کم جون می گیره

آخرین ذرات موندن

توی رگهام نمی میره

 

با تو انگار تو بهشتم

با تو پر سعادتم من

دیگه از مرگ نمی ترسم

عاشق شهامتم من

 

اگه رو حصیر بشینم

اگه هیچ نداشته باشم

با تو من مالک دنیام

با تو در نهایتم من

 

با تو انگار تو بهشتم

با تو پر سعادتم من

دیگه از مرگ نمی ترسم

عاشق شهامتم من

 

با تو شاه ماهی دریام

بی تو مرگ موج تو ساحل

با تو شکل یک حماسه

بی تو یک کلام باطل

 

بی تو من هیچی نمی خوام

از این عمری که دو روزه

نرو تا غم واسه قلبم

پیرهن عزا بدوزه

 

با تو انگار تو بهشتم

با تو پر سعادتم من

دیگه از مرگ نمی ترسم

عاشق شهامتم من

|+| نوشته شده توسط تنهاترین در شنبه هجدهم فروردین 1386 ساعت 22:55 |
 

سال نو بر تمامی مسلمین مبارک باد

 

|+| نوشته شده توسط تنهاترین در چهارشنبه یکم فروردین 1386 ساعت 3:37 |
 دوست دارم خیلی زیاد

 

دوست دارم خیلی زیاد

دوست دارم

 دوست دارم خیلی زیاد

 خیلی زیاد

 اینو واسه تو ساختمش

 امیدوارم خوشت بیاد

 

این جمله ی منه

دوستت دارم خیلی زیاد

فکر کردن اصلا نمی خواد

دوستت دارم خیلی زیاد

فقط واسه تو ساختمش

دوستت دارم خیلی زیاد

به چشماتم خیلی می یاد

 

دفتر شعر من کجاست

واسه ناز اون نگات

می خوام امشب تا سحر

ترانه سازی بکنم

یه ترانه بسازم

که جهانی شه

که همه دنیا بدونن

هیچکی مثل تو نمی شه

 

با جمله های تکراری

دوباره بازی می کنم

باز خودم و گول می زنم

قافیه سازی می کنم

 

دلم برات تنگ می شه

قافیش از سنگ می شه

دلم فقط تو رو می خواد

قافیش اصلا نمی یاد

 

هیچی تو ذهنم نمی یاد

هیچی تو ذهنم نمی یاد

 

خسته می شم

از هرچی جملست که با حرف دله

نوشتن ترانه هم

خداییش ا نگار مشکله

 

دفترو می ذارم کنار

چشمام و رو هم می ذارم

تو رو کنارم می بینم

بی اختیار بهت می گم

دوست دارم خیلی زیاد

دوست دارم خیلی زیاد

 

این جمله ی منه

دوستت دارم خیلی زیاد

فکر کردن اصلا نمی خواد

دوستت دارم خیلی زیاد

فقط واسه تو ساختمش

دوستت دارم خیلی زیاد

به چشماتم خیلی می یاد

 

این جمله ی منه

دوستت دارم خیلی زیاد

شعر باید خودش بیاد

دوستت دارم خیلی زیاد

قافیه لازم نداره

دوستت دارم خیلی زیاد

به چشماتم خیلی می یاد

 

سهراب سپهری ، شاملو

حافظ و سعدی می خونم

دنبال یک حرف قشنگ

تا صبح بیدار می مونم

 

گوشی رو برمی دارم و

یه زنگ به مریم می زنم

یه گوشه تنها می شینم

گیتارو با غم می زنم

 

این جمله ی منه

دوستت دارم خیلی زیاد

فکر کردن اصلا نمی خواد

دوستت دارم خیلی زیاد

فقط واسه تو ساختمش

دوستت دارم خیلی زیاد

به چشماتم خیلی می یاد

 

این جمله ی منه

دوستت دارم خیلی زیاد

شعر باید خودش بیاد

دوستت دارم خیلی زیاد

قافیه لازم نداره

دوستت دارم خیلی زیاد

به چشماتم خیلی می یاد

دوستت دارم خیلی زیاد

|+| نوشته شده توسط تنهاترین در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 11:41 |
 

 

حرفاتو نوشتي همه

نامتو دادي به دستم

من از اون لحظه تا حالا

پاي حرف تو نشستم

تو به من قول دادي روزي

دستمو بياي بگيري

گفتي كه اگه برم من

زندگيت تلخه ... مي ميري

گفتي كه تا آخر عمر

عاشق چشام مي موني

قول دادي جز اين ترانه

هيچ ترانه اي نخوني

گفتي كه دلت گواهه

آخرش مال تو هستم

حرفاي تو باورم شد

اومدم دل به تو بستم

من هنوزم كه هنوزه

باورت دارم عزيزم

تو نگاه نكن به اين كه

هر شب و روز اشك مي ريزم

اشك من ناله ي تلخه

كه تجلي غمامه

تنها تسكين دل من

واسه دوريت گريه هامه

 

|+| نوشته شده توسط تنهاترین در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت 13:15 |
 شب نیلوفری

باید از عطر اقاقی تو رو آغاز کنم

با صدای خیس بارون تورو آواز کنم

از تماشای قناری به تو پرواز کنم

به تو پل می زنم از بهانه ها مو

از همه شبانه هامو

میرسم به تو دوباره

بوی عطر تو می دن ترانه هامو

پر اسمت می شن عاشقانه هامو

از گل و شعرو ستاره

می رسم به تو دوباره

نیستی اما یادت اینجاست

وقت گل کردن رؤیاست

به تو من می رسم از این شب نیلوفری

به تو می رسم من از این راه خاکستری

به تو که خاطره هامو به همیشه می بری

به تو پل می زنم از بهانه ها مو

از همه شبانه هامو

می رسم به تو دوباره

بوی عطر تو می دن ترانه هامو

پر اسمت می شن عاشقانه هامو

از گل و شعرو ستاره

می رسم به تو دوباره

نیستی اما یادت اینجاست

وقت گل کردن رؤیاست

|+| نوشته شده توسط تنهاترین در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 18:50 |
 

چه کسی خواهد دید،

مردنم را بی تو؟

بی تو مردم ، مردم

 

گاه می اندیشم ،

خبر مرگ مرا با تو

چه کسی می گوید؟

 

آن زمان که خبر مرگ مرا

 

از کسی می شنوی، روی تو را

کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را،

-         بی قید -

 

و تکان دادن دستت که

                          - مهم نیست زیاد –

و تکان دادن سر را که

                      عجب! عاقبت مرد؟

                                 

                            - افسوس ! -

 

|+| نوشته شده توسط تنهاترین در پنجشنبه سی ام آذر 1385 ساعت 17:54 |
 

کاش می شد اشک را تهدید کرد

 

مدت لبخند را تمدید کرد

 

کاش می شد در میان لحظه ها

 

لحظه ی دیدار را نزدیک کرد

 

.....................

                           

|+| نوشته شده توسط تنهاترین در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 ساعت 15:38 |